گروگان یا شاهد؟
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٦ : توسط : مصطفی شمقدری

 

شاید این زبان حال خیلی از ما باشد.ما که خودمان را سرگرم کارو زندگی کرده ایم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است.البته هر از چند گاهی ممکن است حرکتی لاکپشتی توی صفحات اینترنت بکنیم که یعنی هنوز وجدان درد داریم و نگرانیم.بپذیریم یا نپذیریم همه ما گروگان هستیم و شاهد.همان جمله معروف در فیلم آژانس شیشه ای.ما گروگان آدمهایی هستیم که می خواهند رفتارشان را بر ما مسلط کنند و شاهد همانها که می خواهند بگویند همه چیز رو به راه است وگرنه پس چرا اینهمه ساکتند؟ ما شاهدیم برای زندانبانها و آنها که ما را از بیرون مرزها می بینند.شهادت ما سکوت ماست.فاصله میان گروگان و شاهد بودن هم فاصله زندان است تا آزادی.مانده ایم با این وجدان لعنتی چه بکنیم.چه جور خودمان را از شرش خلاص کنیم و برویم پی زندگیمان.رفتارهای خشونت آمیز گماشتگان هم دلیلی برای سکوت ناخواسته ماست.چه کنیم؟برویم خارج از کشور و از آنجا فحششان بدهیم؟مقاله ای آتشین بنویسیم تا به زندان بیندازندمان؟برویم توی خیابان فریاد بزنیم؟منتظر باشیم انتخابات فرا برسد و با شرکت نکردن در آن مشت محکمی بزنیم؟رفتارهای آنارشیستی انجام دهیم.گروه های زیر زمینی راه بیندازیم؟مقاومت مدنی بکنیم؟

آنچه معلوم است جامعه ما بیماری حادی دارد چرا که اعلام دزدی های کلان آن هم درون خود سیستم هیچ حرکتی ایجاد نمی کند.برای وزیر استیضاح برگزار می کنند که نشان دهند ما خیلی هم بی خیال نیستیم خودشان هم دارند تعجب می کنند چطور مردم واکنشی نشان نمی دهند.بیکاری روز افزون و فشار یارانه ها روز به روز بیشتر کمر مردم را خم می کند و آمار اختلاس ها یکی پس از دیگری رو می شود.شاید از سکوت جامعه بیشتر نگرانند.

به گمان من جامعه اکنون کاملا دو قطبی شده است.گروهی که دربست چشم و گوششان را بسته اند و منتظرند نطق از بالا برسد تا تکلیفشان را بدانند و گروهی که نمی توانند چشم و گوششان را ببندند.هرچند در گروه نخست ریزش زیاد است و تعداد بیشتری دارند به گروه دوم می پیوندند و جالب اینجاست که گروه مهاجر معمولا خیلی انقلابی تر عمل می کنند و می شورند به این نظم تحمیلی .نظمی که برای حفظ وحدت همه باید سکوت کنند و آنها که سکوت نمی کنند باید به هر شکل ممکن صدایشان خاموش شود تا مبادا دشمن سو استفاده کند.با اینهمه همبستگی در گروه نخست بیشتر است.چرا؟چون تکالیف از تریبون های مختلف اعلام می شود.

اما گروه دوم چند دسته اند:

آنها که از نخست هیچ علاقه ای به این نظام نداشته اند و شاید هنوز دلبسته به همان نظام پیشین هستند.معمولا این گروه از نخست مشارکتی در انتخابات و جنگ دو عنصر مهم مشارکت نداشته اند.به همین دلیل به همه رفتارها نگاه عاقل اندر سفیه می کنند که ما که از اول گفتیم حالا دیدید!برای همین از این گروه بخاری بلند نمی شود و خودشان را وارد بازی نمی کنند و بیشتر دنبال صداهای بیرون ایران می گردند.

گروهی که با کلیت سیستم مشکلی نداشته اند و در انتخابات و جنگ هم شرکت می کرده اند و تنها انتقاداتی به سیستم داشته اند.این گروه با روشنفکران دینی و جناح چپ و حزب مشارکت بیشتر نزدیک بوده اند که سران آنها یا در زندانند یا مهاجرت کرده اند یا مجبور به سکوت شده اند. این گروه هم پس از ماجراهای پس از انتخابات خواهان دگرگونی های اساسی در سیستم هستند و تئوری ولایت فقیه را عملا شکست خورده می دانند.هرچند در همین گروه گوناگونی های دیدگاه وجود دارد با این وجود آنها نظام جایگزین را یک نظام بدون رهبری دینی می خواهند.

گروهی عظیم که بیشتر در رده سنی جوانان قرار دارند و به خاطر پاک خواهی و وابستگی کمتر به مال و مقام نگاه انقلابی تری دارند.اینها دلبستگی چندانی به این سیستم ندارند و به خاطر سنشان جنگ را درک نکرده اند و در انتخابات زیادی هم شرکت نکرده اند.آنها دائم در حال مقایسه خودشان با جهان پیرامون هستند و نمی توانند این رفتارهای تحمیلی را بپذیرند.آنها وجدان سالم تری دارند و همین کافیست!خ

تا پیش از زندانی کردن آقایان موسوی و کروبی بیانیه هایی که هر از گاه منتشر می شد نشان می داد که هنوز چراغی روشن است اما اکنون آن چراغ خاموش شده است.

گروه عظیمی از مردم ایران سخنگویی ندارند.آنها اگر به فساد اعلام شده از سوی سیستم واکنش نشان نمی دهند چون باور دارند که این نمونه از خروار است.آنها اکنون خواسته بزرگتری دارند و دیگر امیدی به اصلاح ندارند.

بی شک آنها از این پس در هیچ انتخاباتی شرکت نخواهند کرد.اما در بلاتکلیفی به سر می برند.چه باید کرد؟سئوال اینست.

تجربه انقلاب هزینه سنگینی را بر ملت ایران تحمیل کرد و خیلی ها نمی خواهند آن ماجراها دوباره تکرار شود.از طرفی مردم ایران مثل مردم افغانستان یا عراق یا هیچ کشور دیگری نیستند و هرگز حاضر نیستند پای کشورهای دیگر در این خاک باز شود چرا که 8 سال با خون خود از سرزمینشان دفاع کرده اند.

پس ما تجربه متفاوتی با کشورهای منطقه خواهیم داشت.چه تجربه ای؟ نمی دانم.آنچه می دانم اینست که ما نمی توانیم در برابر ظلم و ستم از سوی هر کسی ساکت باشیم چرا که بی شک در صف شاهدان خواهیم بود.پس بهتر است گروگان بمانیم!


 
اعتراف
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱ : توسط : مصطفی شمقدری

دیگر نمی توانم پنهانت کنم

لابلای واژه ها و شعرهای نسروده ام

و اینهمه سال

گاهی ترا می دیدم

دست در دست مردی در پیاده رو!

یا تنها در تاکسی

ترا گاه زیبا سرودم

گاه دور دست

گاه جانسوز

گاه کنار پنجره شکل می گرفتی

گاه ...

گاهی ترا با کسی اشتباه می گرفتم

حالا مدتهاست دیگر اشتباه نمی کنم

مدتهاست می دانم که نیستی!

شاید از اینجا کوچ کرده ای

اما تو یک جایی هستی

وگرنه چرا اینهمه خالی!

که من نمی توانم پنهانش کنم

تو شاید سالهاست با من قهر کرده ای

آنگاه که خواستم بی خیالت شوم که نشد.

نه نامی از تو می دانم نه نشانی

شاید دروغی هستی که می خواهم باورش کنم

شاید تبخیر شده ای در هوا

بگذار دغدغه ها بیایند جای خالیت را پر کنند

اینگونه آزارم مده

مدتهاست دیگر نشانی از تو

سراغم را نمی گیرد

دروغ چرا

بی صبرانه منتظرم

بیایی

بنشینی روی لبخندی

تا بی پروا عاشقت شوم


 


 
 
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠ : توسط : مصطفی شمقدری

 

صدایت از اعماق دریاها می آید

از اعماق دریاها

مرا فرا می بری در خلسه سیلابی از صدایت

سیلابی از صدایت

چشمه ای که از کف اقیانوس می جوشد

روحم را سیراب کن

تشنه تر از همیشه ام

تشنه تر از همیشه

 


 
 
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۳ : توسط : مصطفی شمقدری

مدتی مینا با من زندگی می کرد.من صبح زود از آپارتمانم می زنم بیرون و ساعت 4:30 برمی گردم.بیچاره مینا بیشتر روز در خانه تنها بود.چند روز پیش مینا را بردم خانه مامانم.آنجا هم بیشتر آواز می خواند هم آزادتر است.

وقتی کلید می انداختم که وارد آپارتمان شوم اول از همه به مینا سلام می کردم.حالا که وارد آپارتمان می شوم گاهی هنوز ناخودآگاه به مینا سلام می کنم.وقتی از در قفس را برایش باز می کردم می آمد روی سرم یا شانه ام می نشست.هرجا هم دلش می خواست خرابکاری می کرد.علاقه زیادی به بازی با نخ دارد.یکبار نخ فرش دور زبانش پیچیده بود و کم مانده بود زبانش را بکند.

نمی دانم این چیزها را چرا می نویسم.شاید اتفاقات مهمتری هم در زندگیم رخ داده باشد.مثل اینکه می خواهم کار یا نوع کارم را عوض کنم.یکی از نمایشنامه هایم قرار است در حوزه هنری مشهد نمایشنامه خوانی شود.و چیزهایی از این قبیل.

ولی گاهی می نویسم برای اینکه صفحه ای از زندگیم خالی نباشد.می نویسم تا خالی نباشد.نوشتن ادامه من است همین.


 
برای کودکی هایمان
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦ : توسط : مصطفی شمقدری

 

یادم نمی رود روزهایی که آقاجان توی کوچه و خیابان دستم را می گرفت و من را از میان آدمهایی که فقط پاهایشان را می دیدم رد می کرد.من همیشه چشمم به بالا بود و برای همین هم گاهی جلوی پایم را نمی دیدم و زمین می خوردم.آدم بزرگ ها همیشه من را از بالا نگاه می کردند.چطوری کوچولو! ولی من خودم را کوچولو نمی دانستم.شاید هیچ بچه ای دوست نداشته باشد کوچولو صدایش کنند.گاهی می شنیدم که بزرگترها می گویند بچه است نمی فهمه با اینکه من خیلی خوب می فهمیدم! و خیلی بچه های دیگر هم خیلی چیزها را خوب می فهمند! و دوست دارند که به شعور و شخصیینشان احترام گذاشته شود. با اینهمه گاهی نمی فهمیدم چرا باید در مدرسه معلم زور بگوید و با خشونت با بچه ها رفتار کند.هیچ وقت تنبیه را قبول نداشتم.نه آنروز و نه امروز! این خشونت خواه ناخواه وارد بازیهای ما در زنگ تفریح می شدو بچه ها گروهی به هم حمله ور می شدند.خشونتی که از کودکی وارد زندگی ما می شد و ابعاد آن قابل پیش بینی نیست.

خیابان و ماشینها یکی از ترسناکترین واقعیتهای زندگی بودند وقتی قرار بود تنهایی از آن عبور کنم. با اینهمه دوچرخه رویاییترین اسباب بازیی بود که راستی راستی می شد با آن کوچه ها را زیر پا گذاشت و لذت آزادی را چشید.وقتی سوار دوچرخه ای انگار دنیا زیر پاهایت هستند و تو هر کجا که دلت بخواهد می توانی بروی البته تا قبل از ناهار یا شام!

دنیای کودکی همان دنیای رئالیسم جادوییست.دنیایی که  رویا و واقعیت در هم تنیده اند و خیالپردازی جزئی از فعالیتهای روزانه است.دنیایی که هنوز چشمها  دچار عادت و روزمرگی نشده و هر روز صبح فرصتی برای تجربه ای تکرار نشدنی است و بازی یعنی به بازی گرفتن واقعیت.بازی کردن با واقعیتهایی که آدم بزرگ ها به ما آموخته اند.

کودکی فرصتی است برای کودکی کردن.اگر بزرگترهای دیروز این فرصت را از ما دریغ کردند ما کودکان دیروز از بزرگترهای فردا دریغ نکنیم!


 
در نخستین روز پاییزی 35 سالگی!
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠ : توسط : مصطفی شمقدری

حساب از دستم در رفته بود.می دانستم که دارم به نخستین روزهای پاییز نزدیک می شوم و قرار است 35 ساله شوم.اما فکر نمی کردم بی آنکه حواسم باشد بیاید و برود و من خبردار نشوم.این یکی دو روز دنیا برایم رنگ و بوی دیگری داشت.انگار زمان آرامتر می گذشت.

خدا توی بوم آسمان قلمش را با ته رنگی آزموده بود.

یک روز خاکستری پاییزی.دنیایی که برایم تهی از معنا شده بود انگار داشت پیش چشمانم جان می گرفت.آدمها آدمها.آدمهایی که هر کدام قصه ای برای خودشان داشتند و از کنار من می گذشتند بی سلامی.آدمها را می دیدم.حتی ساختمانها هم جان گرفته بودند.راستی چرا ما آدمها این همه هستیم.چرا همه دنیا را پر کرده ایم.و پر کرده ایم از ماشین ها.

امشب غمگینم.این نشانه خوبی است که هنوز دلم از احساس خالی نشده.غم همه چیز را به هم پیوند می دهد و جهان را برایم معنا دار می کند.

غم یعنی من هنوز احساسی نسبت به بودنم در این جهان دارم.غم واکنشی است به بودن من در این گوشه از گیتی.احساسی که نسبت به خودم دارم.اجساسی که نسبت به خدا دارم.و یک جور دوست داشتن.دوست داشتن.نمی دانم چه جور.غم گلایه ای است از دوری.گلایه ای از اینکه تو پیشم نیستی.غم یعنی دارم در این غربت قدیمی می شوم.یعنی از لابه لای روزمرگی پنچره ا ی به هستی ام گشوده ام و به این زیستن طوطی وار نگاهی انداخته ام.من اینجا دارم چکار می کنم؟

غم یعنی از روزمرگی خسته شده ام و هوای تازه ای می طلبم.غم یعنی روح بزرگ من از قفس کوچک عادتها خسته شده و ممکن است هر لحظه عصیان کند.

غم یعنی خدایا دوستت دارم.


 
 
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٥ : توسط : مصطفی شمقدری

مدتها بود می خواستم کنار نوشتن بعضی چیزها را برایتان بخوانم.

نخستین کاری که به نظرم رسید همان شعر عاشقانه مشهدی بود که ته مایه های طنز هم دارد که می توانید اینجا دانلود کنید.

این هم متن که قبلا در وبلاگ گذاشته بودم و اینجا می تونید بخونید


 
 
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸ : توسط : مصطفی شمقدری

 

رویاهای گمشده

 

اینکه دائم نگران عقربه های ساعت باشی خیلی بد است و  گاهی ندانی فاصله میان دو ثانیه را چکونه پر کنی!

حالا نشسته ام روی صندلی تا چیزی بنویسم.چیزی؟چیزی مثل سنگی که توی چاه خشک می اندازی هیچ چیزی را تداعی نمی کند.

رویاهایم کجا رفته اند؟ چه چیزی را دوست دارم؟دوست دارم چکار کنم؟دلم می خواهد کجا بروم؟

رویاهای من مثل که نخش توی دست من بود دلم را شاد می کرد. بادکنکی که به هرسو می رفت و دلم را با خودش می برد توی آسمان.و من فکر می کردم اگر بادکنک های من زیاد شوند می توانم با آنها بروم بالا توی دل آسمان و از آنجا به خودم سلام کنم.به پشت بام خانه ها وشاید با یک دسته پرنده مهاجر آشنا شوم و با آنها به سرزمین های دور بروم.سرزمین هایی که هیچ کس ندیده و آدمهایش خیلی مهمان نواز هستند.سرزمینی که توی آن ساعت وجود ندارد و کسی نگران از دست دادن کار نیست.سرزمینی که آدمهایش با رویاهایشان زندگی می کنند.با رویاهای حقیقی.آنها می توانند علفهای یک مزرعه را در آغوش بگیرند و با ماه درد دل کنند.سرزمینی که زنبورهایش هر روز یک طبق عسل پشت در خانه ها می گذارند و آدمها گل ها را آبیاری می کنند و رودها آواز می خوانند و لبخند ناگهان می نشیند روی لبها و خورشید برایت از آن بالادست تکان می دهد و برگها با هم پچپچه می کنند وقتی از کنارشان می گذری...

اما من چه مرگم شده؟ شاید آنقدر در زندگی روزمره خودم را غرق کرده ام که رویاهایم قهر کرده اند و رفته اند.رویاهایم کجا رفته اند........

پانوشت:سلام بر مهدی حسن آبادی عزیز خوبی؟ ممنون که هر از گاهی به وبلاگ من سری می زنی.چه می کنی؟ بیشتر از 5 سال است که من از تهران به مشهد آمده ام و از تو  و بعضی دیگر از دوستانم بی خبرم.از اینکه گاهی اینجا می بینمتان خوشحالم.

 


 
 
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۸ : توسط : مصطفی شمقدری


از پس یک قرن

مامان بابای مامانم(مامان بزرگ مامانم!) همون دختر کوچولوییه که گوشه سمت راست عکس چارزانو نشسته.این عکس بیشتر از یک سده قدمت داره!


 
 
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱ : توسط : مصطفی شمقدری

................................................................

..................................................................

...............................................................

...................................................................

.................................................................

.............................................................


 
← صفحه بعد